محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

147

خلد برين ( فارسى )

كمند گزند در امان و در ميان مردم يزد به نقاره‌خانه معروف بود تحصن جست و از مضمون كريمهء أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ « 1 » غافل و ذاهل افتاد . و غازيان اقليم‌گير قلعه - گشاى ، صورت حال را به عرض ايستادگان آستان جاه و جلال رسانيده راى صوابنماى خاقان مظفر لوا اقتضاى آن كرد كه به شرارى از شعلهء غضب ، خرمنى از نار ذات لهب برافروزد و آن سزاوار دركات جحيم را در همانجا كه تحصن اختيار كرده بود بسوزد . لاجرم فرمان قضا توام شهريار عرب و عجم نافذ گرديد كه از براى سامان آن كار هيزم بسيار جمع آوردند و بر زبر يكديگر چيده كوهى از هيمه آشكار كردند و به شرارى از شعلهء خشم جهانسوز خاقان گيتىفروز ، آتش در آن كوه هيزم زده شرار آن را به كرهء اثير رسانيدند . و چون شعلهء آتش سركش به وى رسيد مضطرب و مشوش به روزنه‌اى از آن برج منزل گزيد . و غازيان جانفشان در ميان آتش سوزان ، نردبان بر آن روزنه جاى داده كره را با دو سه مفلوك ديگر كه در آن برج به سر مىبردند به زير آوردند و به موجب فرمان خاقان روى زمين در قفس آهنين جانشين حسين كياى چلاوى گرديد . و تا از شهد شيرينكاريهاى روزگار ، كام جانش بيشتر خبردار گردد عسل بر بدن پليدش مىماليدند تا از نيش زنبوران ، لذت كام دل حاصل كند ! و اسباب جمعيت تابعانش را به آتش قهر سوخته اثر از آن طايفهء بىپا و سر نگذاشتند . و آن مردود نابكار در بدترين حالى در قفس آهنين گرفتار بود تا آن زمان كه خاقان سكندر شان از يورش طبس مراجعت نمود و به موجب فرمان هيزم فراوان در ميدان دار - السلطنهء اصفهان جمع آورده كره را با جمعى از اتباعش كه عبدى - بيك تواچى از ابر قوه آورده بود بزرگانه بر سر آن كوه هيزم جاى دادند و از چهار طرف آتشبازان چابكدست ، مصراع : به سوى هيمه چون آتش دويدند ، و آتش در خرمن آن كوه هيزم زده آن سركشان بىباك را در دنيا به آتش عقبى كشيدند .

--> ( 1 ) - سورهء نساء ، آيهء 87 .